السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

352

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

فَقِيرٌ « 1 » ؛ پروردگارا ، من به هرخيري كه برايم بفرستي نيازمندم . » آن دو دختر كه فرزندان شعيب بودند نزد پدر بازگشتند ؛ پدر از آنها پرسيد كه چرا زود آمديد ؟ آن‌دو گفتند : مردي هنگام آب كشيدن به ما كمك كرد . شعيب يكي از دخترانش را كه صفورا نام داشت فرستاد تا آن مرد را بياورد تا اجرت سقايت را به او بدهد . دختر شعيب نزد موسى رفت و هنگام بازگشت ، صفورا كه جلوتر از موسي مىرفت باد ، پيراهنش را تكان داد و پشتش نمايان شد . موسى از او خواست كه جلوتر حركت نكند ؛ چرا كه او از خانداني است كه دوست نميدارند از پشت سر به زنان خيره شوند . هنگامي كه موسي وارد خانه شعيب شد حوادثي را كه برايش روي داده بود به او بازگفت : شعيب او را اميدوار ساخت و گفت : « لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ « 2 » ؛ نترس كه تو را از قوم ستمكار نجات خواهم داد . » در اين هنگام يكي از دختران شعيب به پدرش گفت كه موسي را بخاطر زور بازويش كه هنگام آب كشيدن از چاه ديده بود به كار گيرد . شعيب نيز موسي را در برابر هشت سال كاركردن به ازدواج دخترش درآورد كه در حقيقت اين هشت سال مهريه دختر بود . موسي نيز شرط شعيب را پذيرفت و ده سال براي او كار كرد . از مام باقر عليه السّلام پرسيدند : آيا جايز است كه مردي با دختري ازدواج كند و مهريه‌اش را دو ماه كار براي پدر آن دختر قرار دهد ؟ آن حضرت فرمودند : موسي كه ده سال براي شعيب كار كرد مىدانست كه در اين مدت زنده خواهد ماند ، ولي آيا اين شخص يقين دارد كه تا دو ماه ديگر زنده خواهد ماند ؟ در ادامه داستان موسى چنين آمده است : ده سال به سر آمد و موسي تصميم گرفت با همسرش به راه افتند و با گوسفندان به سوي مصر حركت

--> ( 1 ) - سوره قصص / 24 . ( 2 ) - سوره قصص / 25 .